تبليغاتX
ورود نا محرمان اکیدا ممنوع سرگیجه

سرگیجه

پیچ پیچک های دور ذهنم...

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:33  توسط فریبا سلیمانی ذوقی 

ببین باز می بارد آرام برف

 

فریبا و رقصنده و رام برف

 

عروسانه می بارد از آسمان

 

در این حجله آرام و پدرام برف...

 

 

 

تبریک میگم...

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:41  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

یه حس عجیبی صبحها میاد سراغم .یه چیزی مثله غبار... و یه سوال : بالاخره چی میشه؟

 

 

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
 من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو
آینه در جواب من باز سکوت می کند
 باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را
 در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

(محمد علی بهمنی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:35  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

خوب قابل توجه دوستایی که سرگیجه دارند من خوبم !

نمی دونم جریان چیه ولی بعد از تمام اتفاقات و ناراحتی شدید من در حال حاظر خوبم میرم سر کار به خاطر همین کم پیدام ...

محیط کارم رو دوست دارم بعد از این همه بی حوصله گی و افسردگی این کار حسابی روحیم رو جور کرده .

یه کتاب دارم می خونم به پیشنهاد چند تااز دوستای واقعیم یکیشون خواهرم افسانه  (مگه نمیشه خواهر ادم دوستش باشه؟!) یکی مصطفی یا به قول شما جاده ابریشم  اون یکی هم فرهاد داداشی گلم!

اسم کتاب ۴ اثر از اسکاول شین هست.در یک کلام عالیه!

یه سری قانونهای معنوی رو یاد ادم میده کلی روح ادم رو شفاف میکنه

عنوان پستم رو از اون ور داشتم .

هر از چند گاه دلم می خواد غصه بخوره ولی خوشبختانه وقت نمیکنه! این خیلی عالیه ...

تنها چیزی که ناراحتم میکنه اینه که وقت نمی کنم برای نمایشگاهم درست حسابی کار کنم  چیزی تا نمایشگاه نمونده  اما از پس اونم  بر میام به همتون قول میدم

همین دیگه ... هوای خودتون رو داشته باشید!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 20:39  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

بر عکس ظاهر قضیه که اینجا نیستم در واقع هستم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 17:36  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:31  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

یه تبلیغی نشون میدن کانالای ترکیه که اونجا می گن حلزونها تنها حیوونهایی هستند که اگه صدفشون بشکنه قدرت ترمیمش رو دارند امروز فهمیدم منم جزو پدیده های  خاص خلقتم!

باور کنید ...

بعد از دو هفته زجر شدید روحی و جسمی امروز یعنی همین الان احساس دارم می کنم از در و دیوار دارم انرژی می گیرم دارم ترمیم می شم

من ترمیم می شم و باز فریبا میشم !

 

 

 

راستی از کنکور قبول نشدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:50  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

 

شنیدید میگند طرف :خیلی نا مرده ! یا برعکس: خیلی مرده! از صبح دارم بهش فکر می کنم .

نتایج :

  • مرد همون جنس مذکر نیست فقط داشتن یه هیولا کافی نیست که مرد باشی  
  • مرد باید مرد باشه یعنی چی ... یعنی اینکه دل گفتن حرفهاش رو داشته باشه محکم و بی ترس
  • مرد باید سر حرفش وایسه یعنی یه چی نگه بمونه توش اگه عرضه اش رو نداشته باشه زر نزنه
  • مرد باید بفهمه که مرده! یعنی بدونه موقعیتش چیه
  • مرد نباید شل باشه هر کی از راه رسید عین توالت سر راهی  بره تو دلش کارش و بکنه بعد بره
  • مرد باید مرام داشته باشه مسیر رفتارها و کارهاش معلوم باشه نه هر بادی اومد بره اون ور
  • مرد باید رو خودش کنترل داشته باشه فرق دل و ... رو بدونه
  • مرد باید دروغ نگه یعنی عرضه راست گفتن داشته باشه
  • مرد باید آدم باشه
  • مرد باید بدونه نباید مثل شتر مرغ سرش رو بکنه تو لای بته ها فکر کنه هیچ کس نمیبینش
  • اصلا مرد باید بدونه شتر سواری دولا دولا نمیشه
  • نکته کلیدی:  مرد همیشه مذکر نیست  

اگه یه نمونه از این موجود بالایی دیدید حتما خبرم کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:40  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

 

: ...

: ؟

: !!!!!

: ...

: !

: .()

:.()


...
...
...
...

:

:

:

:

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

 

تازگیها یادم افتاده چطور باید شاد بود . شاد زندگی کردن را خیلی وقت بود از یادم رفته بود ...خیلی وقت بود که یادم رفته بود زندگی میشه کرد حتی وقتی می دونی که بزرگترین غمها در کمین ند ! اما من هنوز زنده م هنوز بلدم از ته دل بخندم هنوز بلدم تا بلدم زیر بارون بدو بدو کنم  و بلند بلند حرف بزنم با خدا و شعرهام با افتخار بخونم و به همه نقاشیهای بچه گانم رو نشون بدم و بگم من فریبا هستم! سلام.

 

چه قدر طعم این روزها را از من دزدیده بودند این سالهای لعنتی ! چقدر خودم را به پیری زده بودم تا باورم کنی چقدر خورد شدم تا بزرگ ببینیم اما اشتباه از من بود خورده ریزه ها را دیدن سخت تره  باید زودتر میفهمیدم!

 

روزهام انگار رنگ خوردند این روزها ! اما نترس ... نقاش بزرگیُ  پشتِ پرده غایم نکردم که تو ازش بترسی این رنگها را من پس میگیرم از این همه روزِ کسل.

 

 و یک چیزه دیگه : خدا هنوز خیلی دوستم داره . خیلی زیاد اون عاشقِ من شده    نگو نمیدونستی  همیشه حسادت را ته چشمهات دیدم وقتی میدیدی که من و اون گاهی دزدکی با همیم ... همیشه نگاهم میکنه همیشه هر کاری میکنه فقط به نفع منِ و این خیلی قشنگ ِ خیلی ...

 

میدونی که هیچوقت از کرده هام پشیمون نمیشم من موج سواری رو یاد گرفتم و میدونم بر خلاف جریان آب نباید رفت!

 

اونروز خیلی شاد بودم از ته دل می خندیدم گفتم :چقدر خوشم امروز خدا کنه نظر نزنم به خودم !

یکی از دوستام گفت :تا تو نخوای هیچ کس نمی تونه خوشی رو ازت بگیره  نه نظر !  نه خدا... 

 

خلاصه

 

دلتنگ که میشم دلتنگیهام رو دوست دارم

نفس که میکشم نفس کشیدنم رو دوست دارم

خسته که میشوم خستگیهام رو دوست دارم

وقتی سردم میشه سرما رو دوست دارم

وقتی گرمم میشه گرما رو

خلاصه همه چیز رو دوست دارم

 

یاد اسم  وبلاگ محمد صالح اعلا افتادم    خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کُتم!

                        زور نزن نمیشه کَند! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 5:5  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

بعضی وقتا از خودم بدم میاد از کارهام چندشم میشه اما باز ادامه میدم و با خودم میگم :خوب من اینطوریم دیگه چه میشود کرد .....بعضی وقتام از خودم خیلی خوشم میاد و با خودم میگم : من چقدر با حالم ها ...

اما یه چیزی هست که خیلی خوب میدونم من عوض نمیشم  من همیشه منم نه کسِ دیگه و این خوبه هیچکس نمیتونه من رو بدزده من همیشه فریبام همیشه و این خوبه .....

 

            

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:44  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

این پرونده مختومه نیست ...

من فکر می کنم ادما یه آرشیو تو مغزشون دارند یه ارشیو موضوعی که مثله صفحه های یه سر رسیده مثله اتفاقات که تو زندگیمون میافته مثال یه روز که دسته جمعی با دوستامون میریم سینما .... کسایی که تو این روز با ما هستند جزوه ارشیو هستند و هر وقت یکی از کلمات کلیدی رو می شنویم مغزمون پرونده اون روز رو در میاره ... بعضی پرونده ها از رو اسم ها تهیه شدند این اسمها اسامی هستند که تو زندگیمون نقش داشتند .پدر مادر یه دوست ........چه میدونم ادمهای مهم حالا فکر کنید ما یه میز کار داریم که اون قلبمونه بعضی پرونده ها رو میزند چون مختومه نیستند ما هنوز داریم بهشون یه چیزایی اضافه می کنیم مثله پرونده کسایی که با هاشون در ارتباطیم.........اما یکی دوتا پرونده هستند که ما با هاشون شاید سر و کاری نداریم اما هی دارند قطور تر میشند ! ما داریم یه ترانه گوش می دیم و یه سطر اضافه میشه داریم غذا می خوریم یه سطر انگار هر روز حتی بعد از سالها این پرونده با ما ست .خیلی وقتا خودمون رو می زنیم به نفهمیدن یا بی تفاوتی اما باز هم بهش اضافه میشه .انگار همه کلمات کلمه های کلیدی این پرونه هستند ... وهر بار چند تا نشانه مشخص دارند برا اکتیو شدن : چشمهایی که پر می شند / قلبی که فشرده می شه و یک آه . مهم نیست چرا با این ادم دیگه برخوردی نداریم ما روندیمش یا خودش رفته یا هر دلیله دیگه این ادم همیشه رو میز کار ماست .مهم نیست کسای دیگه هم رو این میز کار باشند مهم اینه که این پرونده مختومه نیست ... همین !

 

                          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:23  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

 

    

(عکاس: نیما اوجانی)

                                         آهنگساز:منصور تهرانی

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده است من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد وستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما

هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد

مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این

پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

         

....................................................................................................................................

به عشق

به آزادی

       راه های بسیاری هست

به صلح

به انسانیت نیز...

گم نکن  واژه های دلت را

خط نزن شعر های بیشمارت را

          که یکی شعر شکن

                   که یکی واژه سوز

خسته ام  خسته

مرا بنواز ....     مرا بساز......

               به اینجا هم سر بزنید :

http://ayene.com/008Azady/index.htm

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:36  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  |