کفشهای نارنجی
کفشهای نارنجیم رو جفت می کنم .بهم زل زده احساس می کنم داره کاملا رو حرکاتم تمرکز میکنه انگار رفته تو فکر... این کفشا رو خیلی دوس داره یه بار ازم کش رفته بود یکی دو ماه بعد مامانش پیداشون کرد اورد و تلپی انداخت جلوم ! من که نشنیدم چی گفت اما کلا به روم نیاوردم اصلا بر نگشتم نگاشون کنم نباید بفهمه که ازش میترسم!
دو ماه پیش بود اما من حتی از نایلونشونم در نیاوردمشون اما برای فردا لازمشون دارم باید بشورمشون ...
انگار اینا اصلا به موضوع کفش علاقه مندند یکی بود که می گفت شوهر خواهرش کفاشه .یه بار سفارششون عقب افتاده بوده کار و نصفه کاره می ذارند میرند خونه. فرداش که میاند سر کار میبینند اِ همه کفشا دوخته شدن! فرداش باز همینطور میشه بعد اینا دیگه خوششون میاد هر روز کم کاری میکنند تا فردا اینا کفشا رو بدوزند تا اینکه یه شب یکی فضولیش گل میکنه ... قایم میشه میبینه بعله کارِ خودشونه اوناکه فهمیده بودند اونجاست یه هو غیب میشند و دیگه نمیاند...
***
بوی چمن میاد همه دور هم نشستیم صبحانه میخوریم تو وسط طبیعت ادم اشتهاش باز میشه یکی از بچه ها از کوله پشتی لیوانش رو در میاره تو روز نامه پیچیدش .
روزنامه رو باد میندازه جلو من . بلند بلند می خونمش :
به این عکس دقت کنید در قسمت تاریک یک...
همه مشتاق دیدن قسمت تاریکند من که بازم چیزی نمیبینم !
1: بابا همه اش حرف بیخوده!
2 :نه راسته من که اعتقاد دارم...
3 :اره خوب از قدیم بوده
من با خنده میگم آره یه بار کفشای من رو کش رفته بودن !
همه بلند بلند می خندند
کفشها رو نشون میدم میگم: آره همینا بودند به نظرم می خواسته بره ورزش
بازم می خندند . میدونم بازم داره نگام میکنه خوشش میاد سر به سرش می ذارم
اسد اقا که از همه پیر تره نمیخنده میگه : ممکنه از کفش خیلی خوششون میاد .
شایدم عاشقت شده؟
همه ساکت میشند اما اون داره لبخند میزنه حسش میکنم.
اسد آقا: قدیما بابام خدا بیامرز میگفت یه کفاش تو دهشون بوده کار و بارش خوب نبوده یه روز میاد میبینه کفشای نیمه کاره تو مغازه دوخته شدند
از خودم میپرسم کدوم دروغ می گن؟
ادامه میده همون داستانه ...
کفشام رو جفت میکنم میذارم کنارم .خودشو چسبونده بهم انگار می خواد سرش رو بذاره رو شونم دوستش دارم اما میترسم ببینمش!
***
حوصلم حسابی سر رفته . تو نت دارم الکی این ور و اون ور میرم پیشم نشسته داره به دستام نگا میکنه یه بلاگ راهنمای مسائل جنسی میبینم عنوانش اینه : یک شوهر خوب باشید! با دقت می خونم یادم رفته که اونجاست یه آه بلند میکشم کاش شوهر منم این مقاله رو می خوند !
به خودم می خندم . انگار دستش و انداخته دور گردنم با خودم میگم یعنی اونم خوندن بلده؟
***
امشبم خوابم نمیاد هی اینور و اونور میشم تازه چشام گرم شده خوابم گرفته صدای فس فس خوابیدن شوهرم افتاده تو سرم
داره می بوسم باورم نمیشه چشام و باز میکنم شوهرمه می بوسم! طولش میده صورتم رو لیس میزنه بدنم هنوز کمی خواب آلوده اما بیدارم یعنی چی شده؟ دست بر نمیداره دماغم رو میمکه؟! نفسم بند اومده به خودم میگم خوب با دهنت نفس بکش احمق! دماغم رو میمکه انگار همه مغزم رو داره میکشه تو دهنش چقدر خوشم میاد تا حالا اینجوری ندیدمش انگار صد ساله ندیدم حتما مقاله رو خونده میشینه پیشم زیر نور ملایم آباژور نگاهش رو میبینم چقدر دوستم داره!
تق
یخچال بود تو اشپرخونه صدا داد به جایی که نشسته بود نگاه میکنم نیست کجا رفت؟ همه جای اتاق رو نگاه میکنم شوهرم روی دورترین قسمت تخت داره فس فس میکنه همونطور که وقتی می خواستم بخوابم بود!
چشام رو میبندم یاد حرف اسد آقا میافتم نکنه دیگه نیاد؟...
