تازگیها یادم افتاده چطور باید شاد بود . شاد زندگی کردن را خیلی وقت بود از یادم رفته بود ...خیلی وقت بود که یادم رفته بود زندگی میشه کرد حتی وقتی می دونی که بزرگترین غمها در کمین ند ! اما من هنوز زنده م هنوز بلدم از ته دل بخندم هنوز بلدم تا بلدم زیر بارون بدو بدو کنم و بلند بلند حرف بزنم با خدا و شعرهام با افتخار بخونم و به همه نقاشیهای بچه گانم رو نشون بدم و بگم من فریبا هستم! سلام.
چه قدر طعم این روزها را از من دزدیده بودند این سالهای لعنتی ! چقدر خودم را به پیری زده بودم تا باورم کنی چقدر خورد شدم تا بزرگ ببینیم اما اشتباه از من بود خورده ریزه ها را دیدن سخت تره باید زودتر میفهمیدم!
روزهام انگار رنگ خوردند این روزها ! اما نترس ... نقاش بزرگیُ پشتِ پرده غایم نکردم که تو ازش بترسی این رنگها را من پس میگیرم از این همه روزِ کسل.
و یک چیزه دیگه : خدا هنوز خیلی دوستم داره . خیلی زیاد اون عاشقِ من شده نگو نمیدونستی همیشه حسادت را ته چشمهات دیدم وقتی میدیدی که من و اون گاهی دزدکی با همیم ... همیشه نگاهم میکنه همیشه هر کاری میکنه فقط به نفع منِ و این خیلی قشنگ ِ خیلی ...
میدونی که هیچوقت از کرده هام پشیمون نمیشم من موج سواری رو یاد گرفتم و میدونم بر خلاف جریان آب نباید رفت!
اونروز خیلی شاد بودم از ته دل می خندیدم گفتم :چقدر خوشم امروز خدا کنه نظر نزنم به خودم !
یکی از دوستام گفت :تا تو نخوای هیچ کس نمی تونه خوشی رو ازت بگیره نه نظر ! نه خدا...
خلاصه
دلتنگ که میشم دلتنگیهام رو دوست دارم
نفس که میکشم نفس کشیدنم رو دوست دارم
خسته که میشوم خستگیهام رو دوست دارم
وقتی سردم میشه سرما رو دوست دارم
وقتی گرمم میشه گرما رو
خلاصه همه چیز رو دوست دارم
یاد اسم وبلاگ محمد صالح اعلا افتادم خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کُتم!
زور نزن نمیشه کَند!
![]()

