تبليغاتX
ورود نا محرمان اکیدا ممنوع سرگیجه

سرگیجه

پیچ پیچک های دور ذهنم...

اين شعر فقط يک خاطره نيست ... يک موزه است.

موزه را می چرخم:

مست ِ مست از نمی دانم چی 

خاکستر وارانه بر یک سیگار که نباید میافتاد

سیبی که خانه دارد

خانه ای که سیب ندارد

یک  خیابانِ یکطرفه

شعرهایی مثلِ نقاشی

نقشهایی مثلِ شاعری

اتاقی عقده ای

دستانی رنگی

کودکان استثنایی

تب و لرز روی میز

"می ترسم آخر بمیرم و بزرگ نشوی"

یک تنگ ِبی ماهی

- اینجا بویِ  نفت می دهد -

من فسیل ترین دیوانه این دایره ام

 

(میدونم مطالب برا خیلی ها نا مفهومه معذرت می خوام اما بیشتر برای کساتی مفهومه که در این خاطرات با من شریک بودند عینه اینکه آلبوم عکسهای یادگاری کسی رو ورق می زنید...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:37  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

 

نمی‌خواهم

نمی‌خواهم شمردنِ مهره‌های ستونِ فقراتت

زیرِ انگشت‌هایِ دست‌هایم

که آغوشِ خداحافظی شده‌اند

تمام شود.

(سید علی صالحی)

 

 

 

 

پس این همه اسمش زندگی است

دلتنگیها دلخوشیها ثانیه ها دقیقه ها

ما زنده ایم  چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم ...

                                                   حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:39  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  |