اين شعر فقط يک خاطره نيست ... يک موزه است.
موزه را می چرخم:
مست ِ مست از نمی دانم چی
خاکستر وارانه بر یک سیگار که نباید میافتاد
سیبی که خانه دارد
خانه ای که سیب ندارد
یک خیابانِ یکطرفه
شعرهایی مثلِ نقاشی
نقشهایی مثلِ شاعری
اتاقی عقده ای
دستانی رنگی
کودکان استثنایی
تب و لرز روی میز
"می ترسم آخر بمیرم و بزرگ نشوی"
یک تنگ ِبی ماهی
- اینجا بویِ نفت می دهد -
من فسیل ترین دیوانه این دایره ام

(میدونم مطالب برا خیلی ها نا مفهومه معذرت می خوام اما بیشتر برای کساتی مفهومه که در این خاطرات با من شریک بودند عینه اینکه آلبوم عکسهای یادگاری کسی رو ورق می زنید...)

