تبليغاتX
ورود نا محرمان اکیدا ممنوع سرگیجه

سرگیجه

پیچ پیچک های دور ذهنم...

 

سلام .یادتون باشه تو پستهای قبلی گفته بودم که چندین ساله که شعر نمی گم اما دو سه روز پیش اتفاق عجیبی برام افتاد نمی دونم چطور شد که بعد از خوردن شام جلوی تلوزیون خوابمون برد ومن کلی خواب دیدم خوابم خیلی جالب بود.

 من نمی دونستم که 

رویاست یا کابوس مثل فیلما عین این بود که زندگیم یه جور دیگه بود. دوستام خونه ام کارم همه متفاوت بودند و در عین حال من خیلی غمگین بودم باز .ساعت ۱۱ شب تازه از خواب پا شدم( ده بیا حالا شب چه جوری به خوابم ...)خلاصه گیج و متعجب نشستم سر کامپیوتر و ... بعد از مدتها شعر گفتم باز":

من خوابت را دیدم باز...

در خواب دوستم نداشتی

یا

 حتی در خواب هم دوستم نداشتی ...

                                             و من گریه می کردم

                    من باز هم  گریه می کردم

و یک نویسنده عکاس شده فیلم غمگین سیاه وسفیدی از لبنان برایمان گذاشته بود

و درباره لی لاهو می گفت و من این لیلا را در خواب خوب می شناختم...

و انگار تو یک زن داشتی و زنت  زن دوستمان بود و تو با او شراب می خوردی و من هق هق گریه می کردم

 (باز یادم رفت بنویسم...) و من باز هق هق گریه می کردم...

مادر بزرگ پیرت میرقصید برایم" و سیگار می کشیدیم با هم

انگار من شوهری داشتم که به من نگفته بود که برای همیشه می خواهد برود"انگار او هم دوستم نداشتم باز"

و من به کسانی با خنده می گفتم که : برایم مهم نیست - کسی در دلم به جایم زار زار زجه می زد" باز-

***

بیدار که شدم توپیشم خوابیده بودی و پشتت به من بود باز

-         من چقدر خواب دیده بودم –

-        

                                        پتو را که رویت می کشیدم   

                                        تو از خواب بیدارشدی و گفتی:

                                            -  بازم خواب دیدی ؟ -

                                     ! : خواب دیدم باز

                                                                                

                                                                                     ۲ اسفند ۸۵ 

بعدش هم نشستم و اینو کشیدم چطوره:

fariba soleimani

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2:11  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

shel silverstein 

شل سیلور استاین هم نویسنده هم شاعر و هم تصویر ساز در 25 سپتامبر 1933 در شیکاگو متولد شد.

در ۱۷ سالگی به طور جدی کارتون را شروع کرده و به قول خودش این تنها چیزی بود که در ان استعداد داشته نوشتن و نقاشی!

         اون گفته:وقتی بچه بودم دلم می خواست بازیکن بیس بال باشم.اما خوشبختانه در بیس بال موفق نشدم.از ناچاری نقاشی و نوشتن را شروع کردم و باز خوشبختانه سبک خاصی برای پیروی نمیشناختم ...پس سبک خودم را پایه نهادم.

آثار سیلور استاین ظاهرا برای کودکان است اما کمی که حواست جمع باشه می بینی عجب شعر باحالیه ها!

به خاطر همین بزرگسالها هم مشتری دائم اون شدند.خودش گفته:دوست دارم مردم در هر سنی در کتابهایم چیزی نو بیابند.

او در 11 می 1999 مطابق با ۲۱ اردیبهشت ۱۳۷۸ از بین ادم بزرگها رفت و کتابهای قشنگش در همه جای دنیا موندند.

از کتابهای ترجمه شده اون در ایران من این ها را می شناسم:چراغی در زیر شیروانی –درخت بخشنده-انجا که کوچه پایان می یابد

چند تا از آثارزیبای او:

راهی کشف کرده ام

که برای همیشه با هم دوست باشیم

خیلی ساده اس:

هر کاری من میگم انجام بده!

                             ********

پسر کوچولو گفت:من گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.

پیرمرد کوچولو گفت: من هم همینطور.

پسر کوچولو آهسته گفت :من شلوارم را خیس می کنم!

پیرمرد کوچولو گفت: من هم همینطور.

پسر کوچولو گفت:من بیشتر وقتها گریه می کنم.

پیرمرد کوچولو گفت: من هم همینطور.

پسر کوچولو گفت:از همه بدتر آدم بزرگها به فکر من نیستند...

گرمی دستهای پلاسیده ای را حس کرد

                            :می فهمم . می فهمم چی می گی ...

 

                         ********

                                          ********

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2:9  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

بازم سلام

 

پنج یا شش سال پیش برای اولین بار ترانه گل گلدون من را با یه کلیپ فلش تو اینترنت دیدم وهمون روزبرای اولین بار از زبون شوهرم که اونموقع هنور دوست بودیم اعترافهای عجیبی در باره قبلاهاش شنیده بودم و برای اولین بار حسادت زنانم شروع کرد به اخطار دادن  تو شرکت شروع کردم به خط خطی سر رسید...

اونموقع تازه با تکنیکهای دیجیتال و فتوشاپ آشنا شده بودم خط خطی ها رو اسکن کردم و تو فتو شاپ رنگش کردم و جزو بهترین کارهام شد تو چند تا نمایشگاه شرکت داده شد و جزو آثار ارائه پایاننامه ام ...

ترانه تو ذهنم حک شد و حالا هر وقت بخونم جزو اولین  آهنگهایی هست که یادم می افته .شمام زیر لب بخونیدش و به این کار نگاه کنید ببیند حال میده؟...

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمیده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون پل رنگین کمون

من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من

ماه ایوون من

از تو تنها شدم چو ماهی از آب

...

فریبا سلیمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 2:13  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  |