تبليغاتX
ورود نا محرمان اکیدا ممنوع سرگیجه

سرگیجه

پیچ پیچک های دور ذهنم...

کودکی ام را به پيری ات برخوردم
سکه را می اندازم
يا تو کودک می شوی
يا من پیر
................شیر یا خط
شاید هم هر دو جوان شدیم
- خدا را چه دیدی –
- شیرِ خط -
-
-
اين تار تار سفيد هم که تاتاروار موهايم را مش ميزند
پيربچه هر روز انگار در حال خط شدن است
-
های ! پیرپسر پیر بچه را مدارا کن ...
چند روزی بیش از کودکی اش نمانده.............- نترس نخواهی مُرد –
-
سکه ای راکه انداخته بودم بالا هنوز برنگشته
حتما خدا دزديده اش
حالا ديگر کودکی ام را پيرشو
وگرنه
--------------گريه می کنم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1382ساعت 1:54  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  |