تبليغاتX
ورود نا محرمان اکیدا ممنوع سرگیجه

سرگیجه

پیچ پیچک های دور ذهنم...

هر روز صبح عق می زنم چند بار پشت سر هم و قطره های لجز اشک جا مونده از شب از گوشه چشمام میزنه بیرون ... هوا خیلی سرد شده پالتوم رو میپوشم و شالم رو می پیچونم دور تا دور سرم .هوای سرد حالم بدتر بهم می زنه ! می رم مچاله می شم گوشه پیکان بدبوی آقا ناصر هر دست که میندازه  یه بار عق می زنم هوا انقدر تاریک هست که انگار تا به حال رنگ دیگه ای نبوده ... دارم کجا میرم ؟ برای چی کار می کنم ؟حالا که دیگه از صبح تا عصر هی خودم رو مشغول می کنم ! برا چی دست از سرم بر نمی دارند؟ به خدا من با کسی کاری ندارم اما همه کسای دنیا با من کار دارند چطور میشه به خدا پرچم سفید نشون داد ؟ چطور میشه گفت بابا به خدا خسته شدم . 

 بازم دست انداز عق می زنم /

راننده  ناخن هاش رو تو موهاش کرده و خرت و خرت سرش رو می خوارونه دلم می خواد از پنجره پرتش کنم بیرون   ...

چی بود شعرش ؟؟ جنین دی ماه؟ نه جنین پا به زا ی هفت دی!  لای چین و واچین مغزم هجا های شعرش ماسیده  ... راستی چند روز بیشتر به تولدش نمونده ... چه ربطی داره.... به من چه ؟ منم خیلی تحفه ام والاه! هیچکس روز تولدم یادش نمی مونه اما من ماله همه رو حفظم که چی ؟ راستی گفتم تولد ...

امروز روز دهم ۲۷ ساله شدنمه .. یه موقع بود که فکر می کردم ادمای ۲۷ ساله خیلی بزرگند اما من خیلی کوچیکم ... خیلی خیلی کوچیک . اره ده روز یکی از یکی مزخرفتر تا حالا انقدر احساس بی خودی نکردم بد جوری دلم می خواد بمیرم  بد جوری ...

عق می زنم  از بوی آشغالها رو تن آسفالت ماسیدم ماشین آشغالای شهرداری وارونه افتاده رو تن اتوبان پیکان بد بوی آقا ناصر داره میسوزه ... هم ماه تو اسمونه هم خورشید ...عجب منظره قشنگی ...فقط بوی اشغالها ... اما دیگه عق نمی زنم .... آسمونم نمی بینم  آتیش از این بالا چقدر قشنگ دیده میشه ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:15  توسط فریبا سلیمانی ذوقی  | 

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:33  توسط فریبا سلیمانی ذوقی